آدم برفی

يكى بود يكى نبود غير از خدا هيچ كس نبود. كنار يك دهكده كوچك تپه اي بود. يك روز سرد زمستاني چند پسر كوچولو بالاي آن تپه يك آدمك برفي كوچك درست كردند. نزديك غروب پسرها به خانه رفتند و آدمك برفي آن بالا تنها ماند.
باد سرد ميوزيد. آدمك برفى از باد لذت ميبرد و از آن بالا مردم دهكده را كه با لباسهاي رنگارنگ ميرفتند و ميآمدند نگاه مىكرد. آدمك برفي نگاهى به خودش انداخت . سرتاپا سفيد بود: چقدر دلش مىخواست مثل مردم دهكده لباسهاي رنگارنگ داشته باشد.
در همين وقت زنى با يك شال گردن قرمز از راه رسيد. ايستاد و به آدمك برفى خنديد. آدمك برفى هم خنديد و گفت : شال گردنت را به من مي دهى؟
زن گفت :اگر شال گردنم را به تو بدهم سردم ميشود0
آدم برفى كفت :آخه من هم دوست دارم مثل مردم ده لباسهاى رنگارنك داشته باشم .
زن گفت : اين شال گردن براى آدمك برفى كوچكى مثل تو خيلى بزرگ است .
آدمك برفى باز هم اصرار كرد. زن گفت : باشد باشد اما فقط يك شب . فردا مىآيم و شال گردنم را پس مي گيرم .آدمك برفى خوشحال شد. زن شال گردنش را به او داد و رفت .
مدتي گذشت . دختر كوچولويى با دستكشهاي بزرگ آبى از تپه بالا آمد. دخترك جلو آمد و شال گردن آدمك برفى را مرتب كرد و به او خنديد. آدمك برفى هم خنديد و گفت : دستكشهايت را به من مىدهى؟
دخترك گفت :نميتوانم : اين دستكشها را مادربزرگم به من قرض داده است تا دستهايم يخ نكنند.
آدمك برفى گفت : دستكشهايت را به من بده . من هم دوست دارم مثل مردم دهكده لباسهاى  رنگارنك داشته باشم .
دخترك كفت : اين دستكشها براى آدمك برفى كوچكى مثل تو خيلى بزرگ هستند.
آدمك برفى باز هم اصراركرد دخترك گفت : باشد باشد اما فقط يك شب . فردا مىآيم و دستكشهايم را پس مىگيرم . آدم برفى خوشحال شد.دختر كوچولو دستكشها را به او داد و رفت .
كمي كه گذشت پسركوچولويي با يك كلاه منگوله دار زرد جلو آمد و چندبار به آدمك برفى نگاه كرد  وگفت : چه آدمك برفى كوچولويى چه شال كردن و دستكش بزرگى .
آدمك برفى كفت : چه كلاه قشنگى كلاهت را به من مى دهى؟
پسركوچولوگفت : اگركلاهم را به تو بدهم سرما مىخورم و مريض ميشوم .
آدمك برفى گفت : من هم دوست دارم از اين كلاه ها داشته باشم .
پسركوچولوگفت : باشد، باشد اما فقط يك شب . فردا ميآيم و كلاهم را پس ميگيرم.
كلاه براى آدمك برفى بزرگ بود و روى چشمهايش را مىپوشاند. برف آرام آرام مىباريد و آن پايين مردم چتربه دست دررفت و آمد بودند. پيرمردى با يك چتر سياه ازكنار آدمك برفىگذشت . آدمك برفى فرياد زد: آهاى پيرمرد آهاى پيرمرد چترت را به من مىدهي؟
پيرمرد خنديد وگفت : اگر چترم را به تو بدهم برف سرتاپايم را مىپوشاند ومثل تو يك آدمك برفى مى شوم
آدمك برفىگفت : من هم دوست دارم چتر داشته باشم
پيرمرد گفت:اين چتر براي آدمك برفىكوچكى مثل تو خيلى سنگين است 0آدمك برفى باز هم اصراركرد.
پيرمرد گفت:باشد باشد اما فقط يك شب . فردا ميآيم و چترم را پس مىگيرم .آدمك برفى خوشحال شد. پيرمرد چترش را به او داد و رفت .
آدمك برفي باز هم به مردم دهكده وبه خودش نگاه كرد؟ فقط ژاكت و پالتو و سبد كم داشت .از يك پيرزن و دختر جوانش يك ژاكت بنفش و يك سبد نارنجي گرفت .
هوا كم كم تاريك ميشد كه جواني با يك پالتو سبز از راه رسيد. به سرتاپاي آدمك برفى نكاه كرد وفرياد زد: واىچه آدم برفى خنده داري
آدمك برفىگفت:پالتوات را به من مىدهى؟
جوان گفت :اين پالتو براى آدمك برفى به كوچكى تو خيلى سنگين
است .
اما آدمك برفى آنقدر اصرار كر دكه جوان با خنده گفت : باشد باشد بيا پالتو را بگير اما فردا مىآيم و آن را پس مىگيرم .و به سوىخانه اش دويد.
جوان كه رفت آدمك برفى باخوشحالى به سرتاپاي خود نگاه كرد حالا درست مثل يكى از مردم دهكده شده بود.
چيزى نگذشت كه آدمك برفى خسته شد. كلاه و پالتو روى سر و دوشش سنگينى مىكردند. سبد و چتر دستهايش را پايين مىكشيدند. برف هنوز مى باريد و روى كلاه وپالتو و شال گردن و چتر و سبد مىنشست و لحظه به لحظه بار او را سنگين تر مىكرد. چقدر دلش مىخواست اين بار سنكين را نداشت و باخيال راحت دانه هاى برف را تماشا مىكرد و از باد سرد لذت مى برد...
آن شب تا صبح برف باريد و باريد...
صبح ،اول از همه پيرزن آمد تا شال گردنش را از آدمك برفى پس بگيرد اما آدمك برفى را نديد.كمى كه لابه لاى توده هاى برف را گشت يك كلاه زرد و يك پالتو سبز و يك جفت دستكش آبىو يك ژاكت بنفش و يك سبد نارنجى پيداكرد.

بازگشت

 

 
     
  Home  |  About Us  |  Contact Us  l  Top Link
Copyright @ 2005 Greenweb™. All rights reserved