|
غفلت زاهد
مردي زاهد در يك كوهي ، نزديك به شهر زندگي مي كرد
و كاملاً از دنيا بريده بود و در كوهها به عبادت
مي پرداخت .
در همان مكان كمي جلوتر از پائين كوه درختاني
بودند كه ميوه هاي خوبي ميدادند و مرد زاهد از اين
ميوه ها امرار معاش ميكرد و غذايش را بدست مي آورد
ولي بين خودش و خدايش عهد بسته بود كه اگر از درخت
ميوه اي پائين بيفتد ، خواهد خورد ولي اگر كسي
ديگر برايش چيد ، نمي خورد و حتّي اگر خود درخت
ميوه اي به زمين نفرستاد باز هم ، حق ندارد خودش
ميوه اي بچيند.
.
روزها پشت سر هم مي رفت و باد تند مي وزيد و ميوه
هاي درخت را به زمين مي انداخت و مرد زاهد بر
ميداشت و مي خورد و شكر خدا مي كرد .
روزي باد بنا به فرمان خداوند كمتر وزيد و ميوه اي
از درخت به پائين نيفتاد و زاهد تا چند روز در
گرسنگي به سر مي برد و در معرض امتحان الهي بود .
مدتها گذشت و مرد زاهد بسيار ضعيف شده بود و حتي
نمي توانست ، درست راه برود و در اين فكر بود كه
تا لحظه اي ديگر خواهد مرد .
نزديك درخت شد ، از آن ميوه اي چيد و خورد و عهدش
با خدا را فراموش كرد و از همه بدتر اينكه بابت
اين عهد شكني ، اصلاً از خداوند طلب بخشش نكرد .
بعد از اين ماجرا ، باز هم باد تند مي وزيد و ميوه
هاي درخت را براي او به زمين مي انداخت و او هم
استفاده مي كرد و پس از گذشت اين روزها زاهد با بي
توجّهي همه چيز را از ياد برده بود و اصلاً حواسش
به امتحان الهي نبود و به جهت شكستن قولش هم اصلاً
توبه نكرد .
روزي تعدادي راهزن و دزد كه يك كاروان را سرقت و
غارت كرده بودند با اسبهاي تند و تيزشان به طرف
كوه رفتند و آنجا ماندند و مشغول تقسيم اموال سرقت
كرده شان بودند ، وقتي كه داروغة آن زمان از اين
ماجرا مطّلع شد با عدّة زيادي از سربازان ، دزدان
را محاصره كردند و آمادة حمله به آنها شدند ، بعد
از مدتي كه از استقرار دزدان در آن مكان كاملاً
مطمئن شدند , حمله را آغاز كردند و مرد زاهد را هم
به اشتباه ، با آنان دستگير كردند .
دستهاي همة دزدان را بريدند و نوبت به زاهد رسيد و
دستش را قطع كردند ، هر چه التماس ميكرد و ميگفت
من با اينها نيستم و آنجا محّل عبادت من بود ،
باور نمي كردند تا اينكه مرد زاهد به ياد آورد كه
عهدش را با خدا ، فراموش كرده است و به همين جهت
به بلا گرفتار شده است ، به سرعت از خدا طلب آمرزش
كرد . وقتي كه مي خواستند يك پايش را هم قطع كنند
، مردي در آنجا او را شناخت و فرياد زد : واي بر
شما كه مي خواهيد پاي عارفي وارسته را قطع كنيد .
چطور ممكن است او را با دزدان اشتباه گرفته باشيد
.
داروغه از او بسيار عذر خواهي كرد و ديه دستي را
كه قطع كرده بود پرداخت و مرد زاهد راهي همان مكان
قديمي اش شد و بارها و بارها از خدا طلب بخشش مي
كرد . ديگر دانسته بود و برايش تجربه شده بود كه
چگونه پيمان شكني با خدا ، انسان را بيچاره مي كند
و چه عاقبتي در انتظار انسان است .
نكته اخلاقي :
1ـ سعي كنيم همواره به عهد و پيمان خودمان وفادار
باشيم و هيچوقت زير قول مان نزنيم و به اين فكر
كنيم كه وقتي كسي به ما قولي ميدهد زير قولش مي
زند چه حالي پيدا مي كنيم .
2ـ نعمت هاي خداوند را فراموش نكنيم و فقط در
راحتي به فكر خدا نباشيم بلكه سعي كنيم اراده مان
را آنقدر قوي كنيم كه بر مشكلات پيروز شويم و بر
نفس مان غلبه كنيم .
« از مثنوي »
بازگشت
|