شير گرسنه و خرگوش دانا

در يك مرغزار زيبا و خوشبو كه از زيبايي زبانزد خاص و عام بود، حيوانات با خوشي به چرا مشغول بودند و در نعمت و راحتي به سر مي‌بردند.
در نزديكي آنها يك شير زندگي مي كرد كه هر روز به سراغ آنها مي رفت و يكي را به دلخواه انتخاب و شكار مي نمود و مي‌خورد.
روزي از روزها حيوانات دور هم جمع شدند و با هم تصميمي گرفتند و خرگوشي را نزد شير فرستادند تا با او مذاكره كند.
خرگوش پيش شير رفت و به او گفت: اي سلطان جنگل، تو هر روز به سراغ ما مي آيي و يكي از ما حيوانات را شكار مي كني، در اينكه تو چاره اي نداري و بايد به فكر به دست آوردن غذاي روزانه ات باشي، شكي نيست وليكن ما از اينكه هر روز در تب و تاب و اضطراب هستيم كه نوبت كداميك از ماست؟ بسيار ناراحتيم. به همين جهت مصلحت را دراين ديديم كه خودمان نماينده اي داشته باشيم كه هر روز، حيواني را انتخاب كند و نزد شما بياورد به اين ترتيب هر كسي كه قرار و نوبتش مي رسد، خودش را براي مرگ آماده مي كند.
شير قبول كرد و از اين تصميم بسيار خوشحال شد چون ديگر مجبور نبود كه براي تهيه غذا به شكار بپردازد.
هر روز، نماينده حيوانات يكي از آنها را انتخاب مي كرد و نزد شير مي برد و او هم با خوشحالي هر چه تمامتر مشغول به خوردن مي شد.
يك روز قرعه كشي كردند و قرعه به نام خرگوش دانا افتاد.
همه ناراحت شدند و شروع به گريه و زاري كردند چون خرگوش دانا را خيلي دوست داشتند. خرگوش رو به آنها كرد و گفت: دوستان من غمگين مباشيد. چرا كه من چاره اي پيدا كرده ام و به سبب آن هم خودم و هم شما را از شر اين زورگوي خونخوار نجات خواهم داد.
آنها با تعجب گفتند: ما منتظر مي مانيم.
خرگوش دانا صبر كرد تا چند ساعت گذشت و از وقت صبحانه شير هم گذشت، سپس آهسته و آرام به طرف شير حركت كرد.
شير بسيار دلتنگ و عصباني نشسته بود و خشم شديد در ظاهر او كاملاً پيدا بود، بطوريكه از عصبانيت آب دهانش هم خشك شده بود و با خود مي گفت؛ جزاي اينها كه بدقولي كرده و پيمان شكسته اند مرگ است.
همينطور كه با خودش حرف مي زد خرگوش را ديد و فرياد زد كه: تو از كجا مي آيي؟ دوستانت چه مي كنند؟ چرا امروز از غذا خبري نبوده؟ تا كي مي خواهيد مرا منتظر بگذاريد؟

خرگوش گفت: امروز قرعه به نام خرگوشي افتاد و او را به من سپردند تا براي شما بياورم. در طول راه يك شير را ديدم و او به زور مرا مجبور كرد تا خرگوش را به او بدهم، هر چه به او مي گفتم كه اين خرگوش غذاي مخصوص سلطان جنگل است، مي گفت اينجا شكارگاه من است و هر چه صيد شود از آن من است، هر چه باشد قدرت من و شكوه و شوكت من خيلي بالاتر از سلطان شماست و به زور غذاي شما را از من گرفت. من هم به سرعت خودم را به شما رساندم تا خبر بدهم.
شير مثل برق از جا پريد و گفت: زودتر او را پيش من بياور.
خرگوش ايستاد و گفت: من كه جرأت ندارم پيش او بروم چون ممكن است مراهم بخورد! شير گفت: با هم مي رويم، تواو را به من نشان بده و خودت برو!
خرگوش قبول كرد و او را بر سر چاهي برد كه بسيار بزرگ بود، سپس گفت: اي سلطان جنگل! آن شير در اين چاه است لطفاً مرا در آغوش بگيريد تا درامان باشم و سپس او را به شما نشان بدهم.
شير خرگوش را در بر گرفت و خرگوش گفت: داخل چاه را نگاه كنيد، شير به داخل چاه نگاه كرد و عكس خودش و خرگوش را ديد گمان كرد كه شير بدجنس است و غذاي او را مي برد كه بخورد در همين حال خرگوش ، خودش را از دست شير رهانيده و سپس فرار كرد و شير آنقدر عصباني بود و مي خواست به داخل چاه حمله نمايد كه يكدفعه به داخل چاه افتاد و فرو رفت، خرگوش هم با شادي هر چه تمامتر نزد دوستانش برگشت و به آنها مژده داد كه ديگر به راحتي و صلح و صفا زندگي كنند و آنها همه شادمان به زندگي ادامه دادند.
نكته اخلاقي اين داستان اين است كه:
1- وقتي كسي ظلم مي كند، هرگز ظلمش پايدار نيست و به سزاي اعمالش خواهد رسيد.
2- با درايت و زيركي و به كار گرفتن نيروي فكر و انديشه، مي توانيم بر هر دشمني مسلط شويم و مشكلمان را حل كنيم.

(كليله و دمنه)

بازگشت
 

 
     
  Home  |  About Us  |  Contact Us  l  Top Link
Copyright @ 2005 Greenweb™. All rights reserved