|
زاهد و دزد دیوانه
حكايت كرده اند كه در زمان هاي قديم ، زاهدي بود
كه بسيار اهل عبادت بود و بيشتر عمرش را به نماز و
عبادت مي گذراند . يك روز به قصد خريد گاو از خانه
بيرون رفت .
در مسير بازگشت به خانه دزدي به دنبالش افتاد و در
همين حال ، ديوي به صورت آدميزاد در آمده و به
دنبال آنها مي آمد .
دزد وقتي او را ديد ، گمان كرد كه او از ماجرا و
قصد دزدي او مطلّع شده است و دانسته است كه قصد
دارد گاو زاهد را بدزدد ، به همين جهت آمده است تا
زاهد را كمك كند . وقتي از ديو سؤال كرد ، مطمئن
شد كه تصميم به گمراه كردن زاهد دارد تا به اين
طريق خدمتي به شيطان كرده باشد بعد هم او را بكشد
.
ديو هم از دزد سؤال كرد و فهميد كه قصد دزديدن گاو
را دارد ، پس هر دو به راه افتادند وقتي به خانه
زاهد رسيدند ، ديو از دزد مي خواست كه صبر كند تا
بعد از كشتن زاهد ، گاو او را صاحب شود و دزد هم
اصرار داشت كه زاهد صبر كند ، تا بعد از دزديدن
گاو ، او را بكشد و بالاخره بين اين دو نفر دعواي
سختي درگرفت ، زاهد از خانه بيرون آمد دزد فرياد
زد : اي زاهد اين ديو قصد كشتن تو را دارد و
همزمان با او ، ديو فرياد كشيد : اي زاهد اين مرد
دزد قصد دارد گاو تو را بدزدد . با سر و صداي آنها
همسايه ها خبر دار شدند و تا خواستند آنها را
دستگير كنند به سرعت پا به فرار گذاشتند .
ديديدم كه به جهت اختلاف ، اين دو ، هرگز به
مقصودشان نرسيدند . نتيجه اينكه ما بايد هميشه
حواسمان جمع باشد تا دشمنان نتوانند بر ما غلبه
كنند و با استفاده از ، اختلاف بين دشمنانمان به
نفع خودمان بهره برداري كنيم .
« مثنوي معنوي »
بازگشت |