دستشويي قطار
يكي از مسافران قطار به دستشويي قطار رفت. به محض اينكه درب دستشويي را باز كرد عكس خود را در آينه ديد. فوراً بيرون آمد و درب را بست و گفت آقا معذرت مي خوام!
مدتي به انتظار نشست اما كسي از دستشويي خارج نشد پس نزد رئيس قطار رفت و گفت: آقاي رئيس يك نفر يك ساعت است كه داخل دستشويي رفته و بيرون نمي آيد.
رئيس به طرف دستشويي رفت و درب را باز كرد و تا عكس خود را در آينه ديد فوراً درب را بست و به آن مسافر گفت: احمق، اين شخصي كه داخل دستشويي است رئيس قطار است!!!
 

شكار شير
دو شكارچي به قصد شكار به جنگل رفتند و چادر زدند.
اولي با غرور گفت: رفيق تو آتش آماده كن تا من بروم حيواني شكار كنم و بياورم تا كبابش كنيم.
رفت و چند قدمي كه دور شد، شيري او را دنبال كرد، اسلحه اش را انداخت و به طرف چادر فرار كرد.
وارد چادر شد و در حاليكه از در پشت چادر فرار مي كرد به دوستش گفت: آهاي رفيق اين يكي رو بگير و كباب كن، تا دومي را شكار كنم!
 

ميخ ديوار روبرو
مردي ميخي را بر عكس روي ديوار گذاشته بود و با چكش بر تيزي آن مي كوبيد.
هر چه تلاش كرد نتوانست ميخ را به ديوار فرو كند.
در اين حال دوستش به او گفت: مگر ديوانه شده اي، اين ميخ كه سرش اين طرف است و مربوط به ديوار روبرويي مي شود!
 

شكر خدا
ساده لوحي الاغش را گم كرده بود و دايم شكر خدا مي گفت.
از او پرسيدند: تو الاغت را گم كرده اي چرا اينقدر شكر مي كني!؟
مرد ساده لوح گفت: خدا را شكر مي كنم كه خودم سوار بر الاغم نبودم وگرنه من هم گم مي شدم.
 

فضولي
به آدم فضول گفتند: نصف دنيا را به تو مي دهيم، ديگر فضولي نكن!
آدم فضول گفت: ببخشيد، نصف ديگرش را به كه مي دهيد؟
 

ناله مرده
راننده تاكسي دو مسافر سوار كرده بود. بر اثر سرعت زياد تصادف كرد و يكي از مسافرانش مرد و ديگري زخمي شد.
مسافر زخمي دائماً آه و ناله مي كرد.
راننده تاكسي به او گفت: اعصابم را خرد كردي. اين بابا مرده جيكش هم در نمي آيد، تو پايت شكسته اين همه ناله مي كني؟!
 

چشم درد
شخصي به دوستش گفت: چشمم به شدت درد مي كند نمي دانم بايد چه كنم؟
دوستش جواب داد: من پارسال دندانم درد مي كرد، آن را كندم و دور انداختم خوب شدم!
 

 << صفحه بعد    صفحه قبل >>
 

 
     
  Home  |  About Us  |  Contact Us  l  Top Link
Copyright @ 2005 Greenweb™. All rights reserved